|
عاشقانه
با پاهای برهنه از دریا می ایم تا انتهای غروب وقتی که کفش هایم پر از دانه ی شن بود وقتی که صدف ها را به ارمغان تو عاشقانه چیدم دریا پر از مهتاب بود وقتی که چشم منتظرم ستاره ها را بدرقه می کرد سپیده اندوه سرزد و تنها مرغان سپید عاشق مرا می خواندند وقتی که ترا میان خلوت ساحل و دریای مسافر گم کردم . گریستن در کوچه هایی که به تو نمی رسند . م . و
قصه شهر سنگستان
بجای اوردم او را همان شهرزاده بیچاره است که شبی دزدان دریایی بشهرش حمله اوردند . و او همچون سرداری دلیری نعره زد بر شهر دلیران من ای شیران زنان . مردان . جوانان . کودکان . پیران .-- و بسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت . اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون هر دست یا دستان صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان . پریشان روز مسگین تیغ در دستش میان سنگها می گشت و چون دیوانگان فریاد می زد ..ای .. و می افتاد و بر می خواست . گریان نعره می زد باز . دلیران من اما سنگها خاموش . اما سنگها خاموش .
..............
خواب چون در فکند از پایم خسته می خوابم از اغاز غروب لیک ان هرزه علف ها که به دست ریشه کن می کنم از مزرعه روز میکنمشان شب در خواب هنوز .
پرواز دستی فضای سبز پریدن را در پنچه اش فشرد و جوهر پرش در استوانه سقوط فرو ریخت . خون پرنده اینه شد وا اینه در بازتاب واژه پرواز تا دره های حنجره خونبار جاریست . اینک پرنده اینک پر و اینه شکسته پرواز وقتی که میله های قفس را از بر می خواند .
اگرا - هاوانا - قاهره
هنگامه گنگ در دور دست و سپیدی مرمر تاج بر تارک غروب شهر کوچک مغموم . اخم جزام عفونت پاهای چنگال شده تاریخ محبوس در قوس و قزح مدفون در سنگ و نگاه گل .گدا. گاو. گرسنگی . ان روز خنده مستانه و مرمرین تاج سپید ترا با خود برد و من ترا از اب رود مقدس عشق باز گرفتم . معجزه اینده قصه دردم را بر خواهد نوشت بر گنگ انواج کارائیب و نیل ارام . راهیان قصرهای مرگ بر کتیبه تابوت و جمجمه های لعنت باستانی می نگرند و مردگان روی زمین بر نان عسل جاودانگی . کی بر ابکناران نیل خواهی نشت کدام لحظه چشمان سیاه تمدن صحرا را بی حباب حریر سبز خواهی دید . و در کدام هزاره دستهای اساطیری ات حجم کوچکی از مرا در سبد نهاد وبا حس تلخ اخرین بوسه به اب انداخت .
رویایی بیرون امده از خواب
بالشتی کنار بالشت می گذاری حوا نیز اینگونه ادم را وسوسه کرد در تاریکی هم عطر تو را مشامم را پیدا می کند. از مشامم می گزری از تمامم می گزری رویایی بیرون امده از خواب غلت می زنی در بستری که - منم حوا نیز اینگونه ادم را تسخیر کرد .
مائده
طعام بر اتش شعله تند و فراموشی . اه اه زندگی ام سوخت و دیگر جز نان انتظار مائده ای برای سفره گرسنگی عشق ندارم . برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن . م . و
اینه تنها اینه اتاق تو پیر نشانم نمی دهد این جیوه را به اکسیر اغشته ای تا شیر مرگ از تو بنوشم هر بار جوانترم می کنی امروز کوچکتر فردا کودک تر گهواره ام در این اتاق تاب می خورد خواب اوازی بخوان رویاهای ندیده بر پلکهایم سنگینی می کنند پوشیده تر از سنگ نر مایی دارد تماشایت و چه زیباست دیدارد یک رو تر از شیشه هیچ مشامی رد خوابهای معطر شده ام را نخواهد یافت انگونه که دوست می داری بخوابم بیا چه شکوهی دارد تماشایت . بارانی بی ابر افتابی بی خورشید کمانه رنگی - از من
کلید دلم هوای غزل کرده است هوای زمزمه در یک اتاق دربسته که رمز هیچ کلیدی به قفل ان نخورد . تمام دیشب را درون دفتر حافظ به جستجو بودم خدای من این رند کلید خلوت خود را کجا گذاشته است ببرس شاخ نبات من بپرس شاخ نبات ش کلید را دیده است بپرس ایا ان را برای لحظه دلتنگی اش ندزدیده است دلم هوای غزل کرده است هوای زمزمه در ان اطاق در بسته که تو کلیدش را ربوده ای از من .
در فصل عطسه های پیاپی
با رقصی از پرنده و ماهی دریا شکوه توفان را می اندیشد مانند من که شور خطر را در پرسه های ارامش مویم سیاه بود که می گفتم هر صبح با شنیدن یک عطسه می ایستم که حادثه از خانه بگذرد انگاه دنبال ان به راه می افتم . اینک در فصل عطسه های پیاپی-نیز بی تاب لحظه هایی هستم بی چتر- عریان تر از جوانی خود در باران .
چرخه راز
از زخم شعله ناک درونم خون عشق می ریزد سوزن واقعیت را بر می دارم نخ رویا را به ان می کشم و دل پاره خویش می دوزم . یار می رسد با دسته گلی از بوسه و جان نبض تند حضورش را تاب نمی اورد بخیه دل می شکافد و باز خون راز از زخم جاودانه سوز می ریزد.
من هنوزم زنده ام
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد ورنه با تو حرف می زدم من هنوز زنده ام افتاب پشت ابر مانده ام من در این سکوت بارها برایتان شعر گفته ام- شعر خوانده ام من خیال نیستم هستم و هنوز معتقد به واژه زوال نیستم حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد ورنه - لال نیستم .
اندوه اسمان
خورشید در اغوش و لب بر دریا افسوس نه تن شعله ور شد نه بوسه نمناک و قلب اسمان گرفت . اغوش بی عشق گریه خورشید شوری اشک بر دریا و تلخی اه بر اسمان .
ساعت
با ساعت دلم وقت دقیق امدن توست من ایستاده ام مانند درخت سر کوچه با شاخه هایی از اغوش با برگ هایی از بوسه با ساعت غرورم اما من ایستاده ام با شاخه های تابستان با برگ هایی از پائیز هنگام شعله ور شدن من هنگام شعله ور شدن توست ها ... چشم ها را می بندم ها ... گوش ها را می گیرم با ساعت مشامم اینک وقت عبور تن توست . نشد سلام دهدم عشق را جواب بگیرم - غرور یخ زده را روبه افتاب بگیرم .م.و
بخواه
من می شناختمش همیشه انگار نگران سنبله های ستاره بود از وزیدن شب ناخوش خزانی می ترسید خواب دیده بود غیبت غروب چهارشنبه های بی پایان تکرار خواهد شد. خواب دیده بود باز پروردگار پروانه را در سرد خانه های بی نشان گمشدگان باز خواهد یافت. باز از بغض بنفشه و مریمی باد از رفتن به دی ماه بازخواهد ماند. دریغا این کوچه چقدر بوی بد اینه تفتیش دلهره می دهد خدا کند پیشگوی پروانه پرست فقط خواب دیده باشد .
عصر جمعه پاییز
و افتاب خسته بیمار از غرب می وزید پاییز بود عصر جمعه پاییز له له زنان عطش زده اواره باد هار یک تکه روزنامه چرب مچاله را در انتهای کوچه بنبست با خشم می جوید.
فریاد
مشت می کوبم بردیوار پنجه می سایم بر این تاریکی من از این تاریکی به تنگ امده ام با شما هستم کسی انجا نیست که بگشاید این در را من در این تاریکی پی نور امده ام تا که از ان نفسی تازه کنم ولی انگار کسی اینجا نیست که فریاد مرا گوش دهد من در این تاریکی همچون یک ماهی که نیازی به رهایی دارد مشت می کوبم بر این جام بلور پنجه می سایم بر این شیشه ی بی رنگ سکوت . با شما هستم کسی انجا نیست من در این تاریکی به تنگ امده ام من هواری می کشم بر سر این تنهایی شاید چاره کند درد مرا ولی افسوس کسی اینجا نیست در دل این تاریک شب هیچ کسی بیدار نیست ....
اما بازم نیومدی
عاشق و مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم کلی پری شونت شدم اما بازم نیومدی
قهوه فنجونت شدم شمع تو شمدونت شدم خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی برف زمستونت شدم رسوا و حیرونت شدم چک چک ناودونت شدم اما بازم نیومدی افتاب و بارونت شدم اشگ های قلطونت شدم عطر گلابدونت شدم اما بازم نیومدی ماه تو ایونت شدم خراب و ویرونت شدم گل گلستونت شدم اما بازم نیومدی سه ماه تابستونت شدم الوند و کارونت شدم دشت های ایرونت شدم اما بازم نیومدی دنا و هامونت شدم نزدیک تر از جونت شدم رگت شدم خونت شدم اما بازم نیومدی خادم و دربونت شدم اسیر زندونت شدم گلاب کاشونت شدم اما بازم نیومدی یک جوری مدیونت شدم سنگ خیابونت شدم راهی میدونت شدم اما بازم نیومدی تو سختی اسونت شدم تو دردا درمونت شدم ناجی پنهونت شدم اما بازم نیومدی لباس و سامونت شدم سارق ایمونت شدم چشمای گریونت شدم اما بازم نیومدی لبهای خندونت شدم گشنه شدی نونت شدم اب فراونت شدم اما بازم نیومدی شعر های ارزونت شدم امری غزل خونت شدم تسلیم قانونت شدم اما بازم نیومدی کشته مژگونت شدم هلاک چشمونت شدم رفتمو قربونت شدم اما بازم نیومدی به انتطار فصل تو تمام فصل ها گذشت.م.و
واژه های زنگ زده وقتی سکوت در من نشست ستاره بود که می شکست دقیقه های لعنتی خاطره های خط خطی فریاد های بی نفس سایه سرد این قفس هراس بی تو گم شدن رفتن وتنها تر شدن باز واژه های زنگ زده تو این سکوت شب زده سکوت شب سقوط من یک لحظه خواب بی کفن خوابی ز تو گریه من لبریزم از تهی شدن فاصله های بی قرار خنده پائیز تو بهار . امشب نگاه ترحم امیز مهتاب مرا از دور نظاره می کرد.م.و
شهر بی عابر زیر نگاه ابر له می شد خستگی هایم همه بیدار تنم زیر هجوم بی کسی در بند وشب راز مرا فریاد می کرد گرفتم راه بی پایان به دوش امشب سرانجامم به دست و درد در جانم به هر سویی گریزانم تا بجویم پند و پیغامی ولی انگار هیچ سویی نبود امشب در این افاق. باد سردی می زند سیلی بر افکارم نگاهی نیست راهی نیست در این شهر خیالی سر پناهی نیست. نگاهم پیر و فرسوده و جانم تشنه ی مرحم وجودم قصه ی خورشید و خاکستر سیاهی می زند فریاد طلسم روشنی در دست شب پیداست و جغد شب همان راوی همان افسانه ساز قصه های سرد تکراری با لبخند می خواند که امید در دل افسانه ای تاریک در بند است و تا شب تیرگی دارد امید در بند است خستگی هایم همه بیدار و شب راز مرا فریاد می کرد . شب است و پشت نگاه ابر ماه فریاد می زند بیا .م.و
|
درباره من![]()
زمان سوار بر ارابه ثانیه ها می تازد از دیروز تاامروز و از امروز تا ناکجا....
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبمهر 1388تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 پیوندها
مسافر قایق |