تبليغاتX
سپيد و سياه

سپيد و سياه

شعر و داستان كوتاه

 در فصل عطسه های پیاپی

 

با رقصی از پرنده و ماهی

دریا شکوه توفان را می اندیشد

مانند من که شور خطر را

در پرسه های ارامش

مویم سیاه بود که می گفتم

هر صبح با شنیدن یک عطسه

می ایستم که حادثه از خانه بگذرد

انگاه دنبال ان به راه می افتم .

اینک

در فصل عطسه های پیاپی-نیز

بی تاب لحظه هایی هستم

بی چتر-

عریان تر از جوانی خود

در باران .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت15:44توسط حامد لرستاني | |

چرخه راز

 

از زخم شعله ناک درونم

خون عشق می ریزد

سوزن واقعیت را بر می دارم

نخ رویا را به ان می کشم

و دل پاره خویش می دوزم .

یار می رسد

با دسته گلی از بوسه

و جان

نبض تند حضورش را

تاب نمی اورد

بخیه دل می شکافد

و باز خون راز

از زخم جاودانه سوز

می ریزد.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت11:51توسط حامد لرستاني | |

من هنوزم زنده ام

 

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه با تو حرف می زدم

من هنوز زنده ام

افتاب پشت ابر مانده ام

من در این سکوت

بارها برایتان

شعر گفته ام- شعر خوانده ام

من خیال نیستم

هستم و هنوز

معتقد به واژه زوال نیستم

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه - لال نیستم .

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت14:32توسط حامد لرستاني | |

 اندوه اسمان

 

خورشید در اغوش

و لب بر دریا

افسوس

نه تن شعله ور شد

نه بوسه نمناک

و قلب اسمان گرفت .

اغوش بی عشق

گریه خورشید

شوری اشک بر دریا

و تلخی اه بر اسمان .

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت15:57توسط حامد لرستاني | |